تبليغاتX
دختری با کفشهای خاکی

دختری با کفشهای خاکی

این نیز بگذرد...

 

و ناگهان

چه زود دی می شود...!

پ.ن: یلدا مبارک

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390 توسط فیونا| |

نقطه عطف همين جاست
همين جا كه تو ايستاده اي و به چشم هايم خيره شده اي!
همين جا كه مرا نوازش مي كني.
نقطه عطف همين جاست
همين نقطه پيوند من و تو
همين جا كه براي من بهانه مي شوي
همين جا كه دوستت دارم
همين جا كه غصه به دوري ماه مي شود برايم
همين جا كه كه امن ترين مكان دنياست
آغوش تو
نقطه عطف
همين
         خود
                توست!

نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1390 توسط فیونا| |

امروز يك فرق اساسي با بقيه روزها دارد
آن هم اين است كه غروب
از هميشه دلچسب تر است
و اذان شب
چيزي ست كه همه انتظار شنيدنش را مي كشند
و از همه مهم تر اينكه
براي استجابت دعاهايم
دلم از هر زمان ديگري
قرص تر است...

*التماس دعا*

نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390 توسط فیونا| |

 

بچه كه بودم
آرزو مي كردم معلم هايم در راه مدرسه تصادف كنند
حالا كه مي خواهم معلم شوم
آرزو مي كنم
دانش آموزانم آرزوهايي بهتر از اين داشته باشند...!

نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390 توسط فیونا| |

 

می سرود و می نوشت و می گریست
کس نبود او را دهد دلداریش
داشت کم کم از خودش هم می گریخت
دختری با کفش های خاکی اش...!

نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1390 توسط فیونا| |