دختری با کفشهای خاکی
این نیز بگذرد...
نقطه عطف همين جاست امروز يك فرق اساسي با بقيه روزها دارد *التماس دعا* بچه كه بودم می سرود و می نوشت و می گریست
همين جا كه تو ايستاده اي و به چشم هايم خيره شده اي!
همين جا كه مرا نوازش مي كني.
نقطه عطف همين جاست
همين نقطه پيوند من و تو
همين جا كه براي من بهانه مي شوي
همين جا كه دوستت دارم
همين جا كه غصه به دوري ماه مي شود برايم
همين جا كه كه امن ترين مكان دنياست
آغوش تو
نقطه عطف
همين
خود
توست!

آن هم اين است كه غروب
از هميشه دلچسب تر است
و اذان شب
چيزي ست كه همه انتظار شنيدنش را مي كشند
و از همه مهم تر اينكه
براي استجابت دعاهايم
دلم از هر زمان ديگري
قرص تر است...

آرزو مي كردم معلم هايم در راه مدرسه تصادف كنند
حالا كه مي خواهم معلم شوم
آرزو مي كنم
دانش آموزانم آرزوهايي بهتر از اين داشته باشند...!

کس نبود او را دهد دلداریش
داشت کم کم از خودش هم می گریخت
دختری با کفش های خاکی اش...!


